Tuesday, September 7, 2010

331

اي پزشك احمق خودت دنبال سنگ قبر خودت بگرد،رو به مريض با خنده مي گي،دير اومدي،ام اس داري

330

شنيدن صداي دوستي كه شايد تا آخر عمر نبينيش،
نمي دونم كي داشت به كي دلداري مي داد:من به اون يا اون به من،ولي بدون هميشه به يادتم

Friday, September 3, 2010

329

قواعد بازي رو كي ياد مي گيريم،مي خوام غولها رو يكي پس از ديگري شكست بدم
و برم ببينم آخرش چي ميشه؟

Thursday, September 2, 2010

328

جناب دكتر محترم مي شه از خوابمون بياي بيرون،اين چند روز هم بذار استراحت كنيم ،مهرماه از خجالتتون در ميايم

Tuesday, August 31, 2010

327

در حال پر كردن گاز بود،پرسيديم آقا مجتبي خطرناكه با كپسول پر مي كنيا
يه نگاه عاقل اندر سفيه به ما كرد و گفت:اين سوختش ال پي جيه،اينجاها فقط جايگاه سي ان جي داره
،ال پي جي سوختش مايعه،سي ان جي سوختشون جامده،گازه كمي مكث كرد بعد گفت هواهه،هوا

Friday, April 23, 2010

326

نمی دونم چطور اسمم رو از توی صفحه های سرچ گوگل بردارم

Tuesday, January 26, 2010

325

به چند متوهم با موتور برای خلق اثری در خور هنر معاصر نیازمندیم

Monday, January 18, 2010

324

و همانا جایتان در بهشت برین است با حوریان دافی ،رودهای جاری از شراب و اینترنت های پرسرعت می باشد
باشد که رستگار شوید

Friday, January 15, 2010

323

زاهد و عالم به وفور-دریای درایت و شعور

Wednesday, January 13, 2010

322

رسانه داخلی محترم خواهشمندم هرچیزی می خوای درست کن فقط بدون پیام باشه

Monday, January 11, 2010

321

نقدت را نقد می کنم...هرکاری می کنم مزخرفه،کار درست،راه درست چیه؟اونم که فلانی می گه مزخرفه؟؟

Sunday, January 10, 2010

320


ای دوست/ این روزها/ با هركه دوست می شوم/ احساس می كنم/ آنقدر دوست بوده ایم كه دیگر/ وقت خیانت است

Saturday, January 9, 2010

319

welcom to matrix
به چشمت اعتماد نکن،شاید چیزهایی که دوست داری نشانت می دهد،شاید شاید شاید

318

بزرگترین نفرین برای بشر ،امید بود.کاش آن صندوقچه آخر هیچوقت باز نمی شد

Thursday, January 7, 2010

317

محمد:رضا بزرگترین اشتباهی که تو زندگیت کردی چی بوده؟
رضا:مکث،سکوت،آره،
لرزه ای بر صورتش نقش میبندد.
رضا:امیدوارم من و ببخشه

Monday, January 4, 2010

316

و داستان بدان جا رسید که هیچ یک ،هیچ نگفتن و به سوراخ های جوراب همدیگر نگاه می کردند

Sunday, January 3, 2010

315

موههای پشت دستش را می جوید،و در دهانش آنرا مزه مزه می کرد
پ.ن:لازم نیست همه چیز با مفهوم باشد،حال فهمیدید این پست چقدر با مفهوم بود،پس ایمان بیاورید

Friday, January 1, 2010

314

ما این گاری تاریخ را حمل می کنیم،فقط مارا تازیانه نزنید

Thursday, December 31, 2009

313

دستش تو دماغش بود به یه چیز سفت رسید و تکه ای از سرزمین وحی برداشت،و او دیگر هیچ نمی فهمید،لطفا مغزهای خود را انگولک نکنید

Wednesday, December 30, 2009

312

روحت را می شویند،آنهم با شامپو گلرنگ
پ.ن:در هجوم عظیم تبلیغات گمیم،راستی حق با کیه

Tuesday, August 4, 2009

311

اومدم...داللییی
اه چه لوس
... خوب قبل ادامه پست ها ذکر چند مطلب لازمه
اولش اینکه از سیحونه عزیز ممنونم به خاطر تذکری که به عنوان وبلاگ داد
،من قبلا با چند تا از دوستان در این مورد صحبت کردم و دلیلم رو گفتم.
اما بد نیست که اینجا هم ذکر بشه،این مطالب و این وبلاگ تراوشات فکری یا ذهنیه یه آدم مالیخولیایه
شاید اکثر جملات در لحظه به ذهنم برسه و در عین بی ربطی به هم مربوط بشه
... ولی در اکثر مواقع اینطوری نمیشه
من در پی آزاد گذاشتم این فعل و انفعالاتم

Friday, November 28, 2008

Thursday, October 2, 2008

309




من از روشنفکری فقط سیگار کشیدن به همراه یک فنجان قهوه رو دوست دارم که پیش زمینشم یه موسیقی جاز سرو بشه

پ.ن:اینجا یه مدت نامنظم به روز میشه

Monday, September 15, 2008

308

.صورتم میزبان عرق هایم هستند یا اشکها
. ولی هیچ مهمانی به اندازه ی قطره های باران برایشان خوشایند نیست

Sunday, September 14, 2008

307


(مرگ يزدگرد (بهرام بيضايي
زن (سوسن تسليمي) :‌ چون هشت گونه بادي كه از كوه و دامنه و از جنگل و دشت و از دريا و رود و از ريگزار و بيابان مي‌رسد ، در ميان اين توفان ايستاده منم . كشنده‌ي پادشاه را نه اينجا ، بيرون از اينجا بيابيد ! پادشاه پيش از اين به دست پادشاه كشته شده بود . آنكه اينجا آمد ، مردكي بود ناتوان

Thursday, September 11, 2008

306

ندانسته بدبخت بودند،بعد مدتی به بدبختی خود پی بردند و از آن وقت بدبخت تر شدند

Sunday, September 7, 2008

305

خدا بهتر می داند،شاید هم بهتر نداند

Saturday, September 6, 2008

304




شریعتی :کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

Wednesday, September 3, 2008

303

.گوز خبرچینی یکی از بدبوترین شغلای دنیاست
به همین خاطر به علت سختیه کار سن بازنشستگیشم کمه البته با مزایای زیاد

Monday, September 1, 2008

302

نمی دونم چرا کسایی که سر وقت حاضر می شن،از تاخیر ناراحت می شن